Monday, October 09, 2006

اي عشق نيامدي تو و مرگ رسيد
در گوش دلم فرشته مرگ دميد
بعد از تو به هر جا كه نظر كرد دلم
جز چهره غم گرفته مرگ نديد

جز مرگ كسي براي من گريه نكرد
دنيا نفسي براي من گريه نكرد
وقتي كه ميان شعله مي سوخت دلم
فرياد رسي براي من گريه نكرد

اي عشق شهيد تو كسي نيست به جز من
بر طور دل تو قبسي نيست به جز من
پروانه زياد است به گلزار تو اما
پروا نه شمع تو كسي نيست به جز من
اين قدر مكن شكوه ز ايام جدايي
ما بين من و تو قفسي نيست به جز من
در ديده من عكس كسي نيست به جز تو
در آ ينه تو هوسي نيست به جز من
كندوي دهانت ز بس آ كنده نيش است
بر گرد لب تو مگسي نيست به جز من
در كوي تو عشاق به بن بست رسيدند
يعني كه تو را همنفسي نيست به جز من
اورنگ مشو خيره به آيينه دريا
در موج نگاه تو خسي نيست به جز من

Sunday, October 08, 2006

ازپنجره سنگ حادثه مي باره
تقدير طبق طبق بلا مي آره
با اين همه دست عشق از روي نياز
در سينه نهال زندگي مي كاره

تنها به سر دو راهي مرگ وحيات
آنجا كه نشسته در كمين ديو ممات
من منتظرت نشسته ام عشق بيا
تا مرگ نداده دست من شاخ نبات

Friday, May 19, 2006

مدتهاي مديدي است كلمه مأنوس يا نامأنوس رشوه، براي همه جا افتاده است. طوري كه براي خيلي ها حكم فرهنگ را پيدا كرده و آن را در ويترين افتخارات خود نصب كرده اند! اصولاً زمان همه چيز را تغيير داده يا حل ميكند. خوشبختانه زمان، عطوفت به خرج داده و عنصر حياتي و خانمان ساز رشوه را، احتمالاً با رشوهایي كه گرفته، مثل شكر در چاي عطري يا غيرعطري فرهنگ ما حل كرده است! چون مي داند ايراني جماعت عاشق چاي شيرين هستند و بدون نوشيدن آن، البته با پنيرهاي گچي وارداتي و غير وارداتي، روز پرعشوه و رشوه خود را آغازنمی كنند. روزگاري اسم رشوه بد در رفته بود، چون ما هميشه از چيزهاي بد دوري مي كنيم؛ از آن هم دوري مي كرديم! هر چند كه خود، با او برخورد مستقيم نداشتيم. از بچگي به ما ياد داده اند تا از غريبه ها دوري كنيم، ما هم گوش كرده و دوري گزيديم. البته مثلي هم هميشه آويزه گوشمان بود كه حتماً آن را مي دانيد:«دوري و دوستي» كم كم تحت تأثير اين مثل قرار گرفتيم و پس از مدتي دوري از رشوه با او دوست شديم! البته اين دوستي يك طرفه است و رشوه خودش سودي از اين رابطه نمي برد، بيچاره با گشاد دستي هر چه دارد به ديگران مي دهد و كاسه خودش هميشه خالي است. در اين بين رشوه دهنده و رشوه گيرنده نفع مي برند و از اين دوستي يك طرفه استفاده بهينه يا نابهينه مي كنند! پس از اين كه مزه رشوه كنج دندان طمع جا خوش كرد، بعد از مدتي كل دندان عقل آدم سوراخ مي شود و كرم رشوه در آن ويلا مي سازد! بنابراين با كساني كه مزه رشوه را چشيده و خطرش را به جان خريده اند، نمي شود مبارزه كرد. در ثاني بعضي از راشي جماعت، خود در تقلا هستند تا مدير يا هركس ديگري نتواند به آنان گير داده و به بهانه راشيگري، ناشيگري كرده و اخراجشان كند. اين مدير كار آمد! به عقلش نمي رسد آنان آنقدر پشت خود را قرص كرده اند كه براي اخراج ثانيه شماري مي كنند. برسم به همان جايي كه مي خواهم. در خبرها آمده بود قانون مبارزه با رشوه به وزارتخانه ها و ادارات بخشنامه شده است و عن قريب كلك هه راشيان و مرتشيان كنده است! يعني چه؟ يعني اينكه تا به حال كسي با مشكل رشوه كاري نداشته يا رشوه اصلاً مشكل نبوده است
امروزه كار به جايي رسيده كه رشوه اصلاً فعل بدي محسوب نمي شود و برخي حتي با افتخار از آن نام مي برند!مرحوم حالت طناز يگانه معاصر، درباره رشوه مطلب طنزي را نوشته بود كه خالي از لطف نيست، گوشه اي از آن را به بصر شما بكشم. در اين مطلب كه مثل ديگر طنزهاي مرحوم حالت قصه گونه است آمده:«روزي در اداره بخشنامه اي را الصاق كردند و در اين بخشنامه آمده بود، با هرگونه رشوه گيري و رشوه دهي مبارزه خواهد شد! تمام كارمندان دمغ شده بودند. يكي از آنان كه خيلي رند بود گفت: حل اين مشكل كاري ندارد. ما از اين به بعد نام رشوه را «لو لو» مي گذاريم و به رشوه دهندگان بخشنامه مي كنيم من بعد فقط از عنوان لولو استفاده كنند. به اين ترتيب نمي توانند با ما به عنوان راشي مقابله كنند! اين قصه مصداق امروز است. البته ديگر كسي به آن لولو نمي گويد يا نام ديگري بر آن نمي گذارد. چون عنوان رشوه خود به خود به خورد مردم و فرهنگ مردم رفته است! اين متوليان امر هستند كه بايد نام ديگري براي رشوه انتخاب كنند، البته با توجه به سازمان هاي عريض و طويلي كه براي اين گونه كارها علم شده است، تغيير نام رشوه، كار مشكلي نيست
البته صاحب ناخنك راشي ناشي نيست، ولي مثل راشيان، اين بخشنامه را يك جوك تلقي كرده و در دلش قندخنده آب مي كند

Tuesday, May 16, 2006

مي‌گويند دماغ سلطان صورت است. شايد به اين دليل كه دروسط صورت جا خوش كرده است. برخي به اين دليل به آن سلطان مي‌گويند كه مركز ثقل صورت محسوب مي‌شود. البته در بعضي‌‌ها اين مركز ثقل يك كمي بفهمي، نفهمي سنگين‌تر است. در قديم طبق شنيده‌ها، داشتن دماغ گنده را نشانه ابهت و قدرت مي‌دانسته‌اند. به گمان راقم ناخنك اين حرف كاملاً صحيح است. حتماً مي‌پرسيد چرا؟ اگر شما هم مثل من تاريخ را فوت آب بوديد و كمي هم ذوق داشتيد، به راحتي متوجه اين قضيه مي‌شديد. براي اينكه به مغزتان فشار نياوريد تا گوشه‌هاي آن تاول بزند، از روي رحم و شفقتي كه در وجود من به عاريه گذاشته شده، به شما مي‌گويم تا درخماري نمانيد، چون مي‌دانم خماري از هر نوعش بد دردي است! جواب خيلي ساده است. در قديم به علت جنگ‌هاي تن به تن يا بهتر بگويم، دماغ به دماغ، قدرت دماغ برتر به اثبات مي‌رسيد! دراين گونه جنگ‌ها پيروزي از آن كسي بودكه از دماغ پدر، مادردارتري بهره مي‌برد
وقتي در آينه نگاه مي‌كنيم، اول متوجه دماغ شده و با آن ور مي‌رويم، چون مهم‌ترين عضو صورت ماست! فكر مي‌كنم با اين دليل قاطع و قانع‌كننده، شما با من هم‌عقيده شده‌ايد، اگر نشديد هم نشديد، اين مسأله نمي‌تواند مرا وادار به تغيير عقيده كند. منتها بعداً به شما خواهند خنديد
بعضي اوقات اين سلطان بي‌بديل صورت، براي همه از جمله من ناخنك زن باعث دردسر مي‌شود
حتماً باز هم مي‌پرسيد چطوري؟ چقدر شما سؤال مي‌كنيد؟
بي‌شك براي شما هم كم اتفاق نيفتاده كه با صورت به زمين خورده‌ايد. اين به زمين خوردن آن هم با صورت، به علت سنگيني مركز صورت، يعني دماغ است. اين مركز هر چه سنگين‌تر باشد،‌ شدت زمين خوردن به نسبت سنگيني‌ وجاذبه زمين وحشتناك‌تر و خونبارتر است. به‌عنوان مثال اگر گربه را از هر طرف به سمت پايين بيندازيد، چهار دست و پا روي زمين مي‌افتد، نه با صورت. اين فقط يك دليل عملي دارد كه رابطه مستقيم با دماغ وجاذبه زمين دارد.
همان‌طور كه مي‌دانيد، گربه در بين تمام موجودات زنده (به غير از گل و گياه) صاحب سبك‌ترين و كوچك‌ترين دماغ است،‌ طوري كه به آن نمي‌توانيم با قاطعيت بگوييم دماغ
براي همين به راحتي مي‌تواند بر جاذبه زمين غلبه كند و به جاي با صورت به زمين خوردن، چهار دست و پا روي زمين فرود مي‌آيد، بدون اينكه كوچك‌ترين خراشي بردارد
درخانه كنار خانه و خانواده نشسته‌ايد. بوي كباب از كبابي سر كوچه، بچه شما و صدالبته خود شما را كلافه كرده است. بچه چند بار با دماغ رشد نيافته خود بو مي‌كشد. بعد ناگهان هوس خوردن كباب مي‌كند. چون آخر برج است و براي اين كار بودجه به حد كافي نيست، شما به بچه تشر مي‌زنيد كه خفه شو! با اين تشر ممكن است بچه خفه شود، اما دماغ بچه كه خفه شدني نيست! پس از چند لحظه بچه دوباره نق مي‌زند،‌ اين بار شما مسائل روانشناسي كودك را كه هر روز و هرشب از تلويزيون مي‌بينيد را كنارمي‌گذاريد و با دست نوازشگر خود پس گردن سفيد كودك دلبندتان را نوازش مي‌‌كنيد
خودبه خود پس گردن بچه گل مي‌اندازد! مادر بچه كه او هم هوس كباب كرده،‌ به طرفداري از كودك نوازش‌ شده‌اش به ميدان مي‌آيد و انواع متلك‌ها را نثار شما مي‌كند. مي‌خواهيد جواب او را بدهيد، اما چون مي‌دانيد از لحاظ زباني حريف خانم نمي‌شويد، به طرف او حمله‌ور مي‌شويد. از آنجا كه خانم با اخلاق شما آشناست و پيش‌بيني اين حركت را كرده است، سريع با دست راستش ملاقه را گرفته و به سمت شما مي‌گيرد. شما چون قبلاً مزه آن را چشيده‌ايد. آرام مي‌گيريد و به شيطان بيچاره لعنت مي‌فرستيد! كودك كه اوضاع را مناسب مي‌بيند، انواع و اقسام حرف‌هاي سوزناك را كه در فيلم‌هاي سينما و مجموعه‌هاي تلويزيوني ديده است، حواله شما مي‌كند. دل شما كباب شده از كرده خود پيشمان مي‌شويد. چون خود شما هم هوس كباب كرده‌ايد و در آشپزخانه هم از غذا خبري نيست،‌ به سمت كبابي حركت مي‌كنيد و آن را مي‌خريد
اولين لقمه‌اي را كه دردهان مي‌گذاريد،‌ در دهانتان مي‌ماسد
تازه متوجه مي‌شويد چه كلاهي به سرتان رفته و دماغ چه بلايي به سرتان آورده است. درست در همين لحظه متوجه مي‌شويددماغ سوخته شده‌ايد

با وجود تمام فرضيه‌هاي علمي- تاريخي و غيره، بنده به‌عنوان صاحب ناخنك،‌ به اين نتيجه رسيده‌ام، دماغ به اين دليل سلطان صورت است كه هر وقت صاحبان دماغ در آينه نگاه مي‌كنند،‌ اولين چيزي كه به چشم مي‌آيد دماغ، يعني سلطان صورت است! در اين ميان هر كسي دماغش سلطان‌تر است، بيشتربه چشم مي‌آید

Thursday, May 11, 2006

اين آرزوي تعداد زيادي از اهالي مملكت گل و بلبل پرور ماست كه در گوشه‌اي بنشينند و به قول خودشان گوني گوني، پول پارو كنند. به اين هم فكر نمي‌كنند، اين گوني‌هاي خيالي لبالب از پول از چه راهي به‌دست آمده است. وقتي از آنان سؤال مي‌كني اين پول از راه حلال به‌دست آمده است يا نه؟ شانه‌هاي پت و پهن خود را بالا انداخته،‌ پشت چشم نازك كرده و مي‌گويند:‌ باز همان حرف‌هاي صد تا يك غاز هميشگي! از هر جا كه آمده پوله، پول هم چيز خوبيه، به حلال و حرامش هم كاري نداريم!
اين جملات گهربار به ما، يعني به صاحب ناخنك و خيل طرفدارانش حالي مي‌كند، بعضي‌ها حاضرند دست به هر اقدامي بزنند تا پولي از راه بي‌دردسر به‌دست آورند، حتي اگر شده به قيمت دردسر ديگران.
·
اصلاً ديگران چه اهميتي دارند، وقتي خودشان آماده به يراق براي عمليات مهم و حساس پول پارو كني هستند! هرچند اين عمليات مخفي و علني ممكن است... يعني حتماً اين‌طور است كه باعث چاق شدن از عرض و طول خيلي‌ها مي‌شود. اين‌گونه جماعت، به خاطر به‌دست آوردن يكي دو قران پول يامفت، حتي حاضرند سرمايه يك مملكت را بر باد داده و آن را به جيب اجانب سرازير كنند. اين موضوع هم اهميت ندارد،‌ پول از همه چيز مهم‌تر است.
چند سال است بازي جديدي در مملكت ما، توسط عده‌اي بيكار و شب‌نشين به راه افتاده كه كم‌كم به يك اپيدمي تبديل شده. كار به آنجا كشيده كه قوه قضاييه مجبور به دخالت شده تا جلوي آن را بگيرد.
اين بازي نسبتاً جديد اسم بي‌مسما يا با مسماي «گلد كوئست» را با خود يدك مي‌كشد. من بي‌سواد ناخنك‌زن فقط معنی «گلد» آن را متوجه شدم، آن هم توسط كوره سواد انگليسي كه از سال‌ها پيش در گوشه ذهنم مانده بود. اين كلمه به معناي طلاست. نام اين عنصر گرانبها و خانمان برانداز كافي است تا هر كسي را وسوسه كند تا به جلد شيطان برود. به جلد شيطان رفتن همانا و هزار اما و اگر و گرفتاري همان! از قديم هم طلاپرستي وجود داشته، منتها در قديم از واژه متروك «زر» استفاده مي‌كردند! طبق اسناد تاريخي و ادبي، زر همان طلاست. دليل محكم آن اين است كه هر دو برق دارند. (ربطي به اداره برق ندارد. چون اين برق مثل برق آنان مدام نمي‌پرد) برقش هم چشم خيلي‌ها را گرفته و گرد كرده است. اين گرد شدن چشم‌هاي بادامي و غير بادامي تا به حال مصائب زيادي را از آغاز پيدايش طلا يا زر به وجود آورده است. اصطلاح زرق و برق هم زاييده علاقه مفرط به اين عنصر گول زنك است. (گول زنك به معناي پستانك نه و شايد هم آره). به‌هرحال اين گلدكوئست كه خدا مخترع و صاحب ناخن خشكش را به زمين داغ بزند،‌ از اين نقطه ضعف ايراني جماعت استفاده بهينه براي خودش و نابهينه براي اين جماعت كرده و با برق طلايش چشم آنان را كور كرده است.
اين خيل خلوت‌نشين هم كه به دنبال پول يامفت هستند و آرزوهاي خام زيادي در سر دارند، علم او را به دوش كشيده و به دنبال او راه افتاده‌اند. اين مخترع سركيسه‌كن هم از آن طرف آب‌هاي گرم و سرد، كنترل اين جماعت را به‌دست گرفته و آنان را سركيسه مي‌كند. البته او مقصر نيست، چون اين طرف آبي‌ها خودشان دوست دارند سرشان كلاه برود، همان‌طور كه سر ديگران كلاه مي‌گذارند!
اين جماعت بيكار براي رفع بيكاري براي خودشان جلسات مختلف در جاهاي گوناگون مي‌گذارند تا به قول خودشان «پرزنت» كنند. از وارث ناخنك سؤال نكنيد اينها يعني چي؟ به من چه مربوطه؟ آنان اختراع كرده‌اند! پس از اينكه تمام اين قشر زحمت‌كش گرد هم آمدند! همگي با هم چشم به صفحه كامپيوتر مي‌اندازند (اگر سر صاحب ناخنك را هم گوش تا گوش ببريد، حاضرنيست به اين وسيله رايانه بگويد، اين را گفتم كه اتمام حجت كرده باشم.) تا ببينند گلد كوئست چه ترفند جديدي براي سركيسه كردن بقيه در اختيارشان مي‌گذارد. پس از اينكه با ديدن اخبار و ترفندهاي اين سايت، چشمشان چهار تا شد و از كاسه درآمد، مي‌نشينند و سر يكديگر را مي‌تراشند. پس از اينكه عمليات سخت سر تراشي تمام شد، براي شيرين شدن اين عمليات روي آن را كمي شيره مي‌مالند تا كلاهي كه مي‌خواهند سر يكديگر بگذارند، به اين زودي‌ها برداشته و يا خداي نكرده نيفتد!
پس از اين كار هر كدام مأمور مي‌شوند تا سرهاي بيشتري را براي تراشيدن آماده كنند. صاحب گلد كوئست كه مالك ناخنك از او متنفر است و روي ديدنش را ندارد، از راه دور به ريش اين آقايان و روي آن خانم‌ها قهقهه‌هاي معنادار مي‌زند. نوش جانشان، مباركشان باد
اين گلد كوئست جماعت... كن داراي محاسن و معايبي است كه فهرست‌وار به گوشه‌اي از آنها اشاره مي‌كنم
:
معايب
!
عده‌اي تن پرور، تن‌پرورتر مي‌شوند، درست مثل مرغ‌هاي دوپينگ كرده مرغداري‌ها
.
سرمايه مملكت مثل مغزها از كشور خارج مي‌شود

.مهم‌تر از همه، به ريش و روي اين جماعت جسارت مي‌شود

:محاسن
.
حرفه شريف سرتراشي و شيره مالي به طور حرفه‌اي آموخته مي‌شود
.
عده‌اي دختر و پسر تريا نشين، براي مدتي هم كه شده، پول خرج تريا نمي‌كنند، بلكه آن را دو دستي تقديم گلد كوئست مي‌كنند
.
از محفل‌هاي جيب يكديگر خالي‌كن (قمار) هم براي زماني محدود كاسته مي‌شود
.
مجالس فال قهوه و ديگر مجالس فالگيري و حالگيري تعطيل و كاسبي فالگيران تا مدتي تخته مي‌شود

. مجالس پرطرفدار گوشت مرده جويدن (غيبت) به حال نيمه تعطيل در مي‌آيد

از تعداد سوت‌هاي خياباني (منظور سوت مصطلح خودم نيست) بسيار كم مي‌شود. طوري كه به شدت با كمبود سوت مواجه مي‌شويم. .باعث صله رحم هم مي‌شود، چون برق طلا باعث مي‌شود براي مدتي فاميل و دوستان را تحمل كنيم

صاحب ناخنك، طبق وظيفه وجداني كه دارد، معايب و محاسن اين كار را گفت تا هر كس به سليقه خودش از آن برداشت كند، باقي آن به او اصلاً مربوط نيست. خود دانيد



Monday, May 08, 2006


با آنكه هر روز اين را گفته و تكرار كردهام، باز هم تكرار ميكنم. چون زندگي ما همه اش تكراري است. درست مثل شعارهاي عمل نشده. فرق اين گونه شعارها با بمب و خمپاره اين است كه بمب ها به ندرت عمل نمي كنند، اما شعارها هيچ وقت عمل نمي كنند! تكرار، جزئي مهم از زندگي ما شده است. اين تكرار در عالم هنر هم به وفور ديده مي شود. به سينما مي روي، همه چيز تكراري است. تلويزيون هم مايه سرافرازي اتحاديه تكراري هاست. موسيقي، ادبيات و هر چيز ديگري كه در كشور هنرپرور و هنر پرپر ما وجود دارد، تكراري است. اگر خوب دقت كرده باشيد و به عوالم ديگر، غير از عالم خود، نيم نگاهي انداخته باشيد، اصطلاح تكرار مكررات تنها در وطن ما مكرر مصرف مي شود! بنابراين شما نبايد به صاحب ناخنك خرده بگيريد كه چرا يك جمله را هر روز تكرار مي كند. اينها را گفتم كه برسم به اصل مطلب. يكي ديگر از خصوصيات ما ايراني جماعت اين است كه زبانم لال، روم به ديوار، چشم ديدن هيچكس را بالاتر از خود نداريم. حتماً مي گوييد بيشتر توضيح بده. چشم، ديگر عادت كرده ام براي هرچيز كوچكي توضيح بزرگي بدهم. هر چقدر كه دلتان بخواهد توضيح مي دهم،آنقدر كه حال تهوع به شما دست بدهد. وارث ناخنك از آن عناصري نيست كه از پاسخگويي و توضيح شانه خالي كند! چون چيزي براي مخفي كردن ندارد. مثل كلاسهاي درس، اول از قسمت آسان آن شروع مي كنم، بعد به سراغ مطالب مشكل تر مي روم .همانطور كه مي دانيد تا چندي پيش موز در ميان ميوه ها سري از سرها جدا داشت و باقي ميوه ها با چشم احترام و حسرت به او نگاه مي كردند. موز با اينكه ميوه اي اجنبي است، اما از آنجاكه در ايران دست به دست شده و ميشود، خصوصيات ايراني جماعت را به خود گرفته است. براي همين بفهمي، نفهمي كمي براي ميوه هاي ديگر قيافه مي گرفت! به خصوص از آن زماني كه به عنوان كالاي لوكس نامش بر سر زبانها افتاد! اما از آنجا كه ميوه هاي ما هم شبيه خودمان است، چشم ديدن موز را نداشتند. به همين خاطر با ترفندهاي مختلف قيمت خود را بالا بردند، آنچنان كه حالا موز يك ميوه درجه چندم محسوب مي شود. كار به جايي كشيده كه حتي خيار هم براي او قيافه مي گيرد! اين خصوصيت، يعني چشم ديدن كسي را نداشتن، مانند بيماري غيرقابل علاج در بين ما اپيدمي شده است. صدالبته به جامعه هنرمندان هم سرايت كرده، بدجوري هم سرايت كرده! كار به جايي رسيده كه تعدادي به اصطلاح هنرمند! غوره نشده مويز شده و به زمين و زمان مي تازند. زبانم لال به اركان ادب فارسي هم تاخته و فردوسي و حافظ و سعدي را مورد تفقد بي رحمانه خود قرار داده اند. اين گونه هنرمندان دنباله دار، حالا كه نتوانسته اند با بلند كردن گيس، دلبري كنند و خود را در دل دوستداران و دشمنان هنر جا كنند،سعي در تخريب ديگران دارند تا خود را كمي بالا بكشند. يعني مي خواهند از شانه كسان ديگر بالا بروند. آنان كه با هنر و اهل هنر آشنا هستند، مي دانند من چه مي گويم، ولي خود را به حاشيه خاكي جاده مي كشانند تا از گزند حوادث در امان باشند.
در بين علماي سينما و تلويزيون، اصطلاحي مطرح است به نام بازي خوردن (اين بازي خوردن با آن بازي خوردن فرق دارد)، يعني هنرپيشه اي براي اينكه بازي، همبازي، حريف، رقيب و هرچيز ديگري كه در مقابلش ايستاده است را كمرنگ كند، انواع و اقسام ادا بازي ها و شكلك ها را درمي آورد تا بازي نقش مقابلش را از چشم بيندازد. كوشش كارگردانان هم براي حل اين مشكل تاكنون به جايي نرسيده است. مجري هاي تلويزيون را هم حتماً مكرر مشاهده كردهايد به چه صورت سعي مي كنند حال دوست خود را بگيرند تا بيشتر به چشم دوربين و صد البته به چشم خسته شما بيايند. وقتي هم به آنان اعتراض مي كني، مي گويند براي جذاب كردن برنامه است. آره جون خودت! تو گفتي، ما باور كرديم! چون حال من و قلمم از اين گونه حرفها به هم مي خورد و ممكن است روم به ديوار بر كف زمين شكوفه بزنم!از اطاله كلام خودداري مي كنم، چون حوصله دوا و دكتر را ندارم. همان طور كه گفتم، اين بيماري لاعلاج در همه اركان جامعه سرايت كرده. بنابراين با توجه به گستردگي موضوع، نمي توانم به همه موارد بپردازم. البته نه اينكه به عنوان صاحب ناخنك نتوانم، مي توانم، اما حالم گرفته مي شود، درست مثل شما



Thursday, May 04, 2006

روز پنجشنبه فارغ از دردسرها و پشتك‌وارو زدن‌هاي روزانه، در منزل روي كاناپه دراز كشيده لنگ‌هاي نه چندان درازم را روي هم انداخته و به بدبختي‌هاي خارج از ساحت ناخنك فكر مي‌كردم. همان‌طور كه مي‌دانم و مي‌دانيد، هنگام تنهايي تمام گرفتاري‌ها، مثل فيلم‌هاي تكراري و اعصاب خردكن سينما و تلويزيون، روي پرده ذهن آدم (البته اگر محسوب شوم!) به ترتيب قد رژه مي‌روند، آن‌قدر كه حال آدم گرفته مي‌شود! شما كه غريبه نيستيد، حال من هميشه گرفته است. اگر هم گرفته نباشد كساني پيدا مي‌شوند آن را بگيرند.بگذريم، در همين حال و هواي نابهنجار بودم كه حضور شخص شخيصي راكنار خودم احساس كردم. اول فكر كردم اين هم يكي از كاراكترهاي پرده ذهنم است كه فرصت را غنيمت شمرده و خود را از بند فيلم‌هاي ايراني رهايي داده است! ديدم نه، حضورش خيلي! سنگين است. يك جيغ دختركش نيمه‌بنفش كشيدم و مثل فنر از جايم پريدم. آن‌قدر كه مثل هميشه سرم به طاق كوبيده شد.پس از سقوط، چهارزانو روي كاناپه نشستم، رنگ به رخ نداشتم، مانند بعضي‌ها كه رحم به دل ندارند! ديدم شخصي هم هيكل و هم هيبت و مهيب مثل خود من روبرويم نشسته است. از ترس تمام جاي بدنم خيس شده بود، الا زبانم كه مثل ناخن خسيس خشك خشك بود.اين شخص شخيص هم‌هيبت، آرام سلام كرد، من كه از ترس روم به ديوار، بفهمي نفهمي خود را باخته و خراب كرده بودم، خود به خود بدون اينكه بخواهم كله گنده و بي‌خاصيتم را به علامت جواب پايين آوردم. همزاد من كه حال مرا دگرگون ديد، براي اينكه مرا از نگراني درآورد، گفت: نترس، من عزرائيلم، فرشته نجات تو و بقيه! با شنيدن اين كلمات شيرين روحيه‌بخش از زبان او، بند دل و شلوارم هر دو با هم پاره شدند! يك آن تمام وجودم مثل يخ سرد شد، درست مثل دل سنگدلان. طرف مي‌خواست دوباره دلداري‌ام دهد كه با بلند كردن دست به او حالي كردم لازم ندارم، همان كلمات روحيه‌بخش اول بس است! خود به خود اشك‌هايم مثل لوله‌هاي تركيده وسط شهر فوران زد. هر چه كلمات رحم‌برانگيز بلد بودم،‌ پشت سر هم بلغور كردم. طرف خونسرد نشسته بود و لبخند مي‌زد. به او گفتم شجاع‌تر و خوشگل‌تر از من پيدا نكردي؟ گفت: تنها اميدم تويي، مرا نا اميد نكن. گفتم: من هنوز كارهاي نكرده زيادي دارم،‌ تازه هنوز وصيت نكرده و وارث ناخنك را معرفي نكرده‌ام! گفت: من با اين چيزها كاري ندارم، من تو را مي‌خواهم .دو دستي محكم روي سرم كوبيدم، البته زياد محكم نه، چون اگر محكم‌تر كوبيده بودم، قبل از حضرت عزرائيل، خودم با دستان خودم جانم را گرفته بودم. گفت: فكر نمي‌كردم اين‌قدر ترسو باشي؟ گفتم: ترسو نيستم، فقط آمادگي ندارم. گفت: اين جمله را همه مي‌گويند، از تو انتظار نداشتم! گفتم: مگر من جزو آدم حساب نمي‌شوم؟ خيلي صريح و راحت گفت: نه! گفتم: خدا از زبانت بشنود، حالا كه من آدم نيستم،‌بروسراغ يه آدم درست و حسابي! بگذار من هم فعلاً تا فرصت دارم به ناخنك‌زني ادامه دهم. گفت:‌ من هم براي همين آمده‌ام، نيامده‌ام كه جان بي‌ارزشت را بگيرم! گفتم: خالی مي‌بندي! گفت: خالي‌بندي در مرام من و اعوانم نيست. گفتم: داري من و سركار مي‌گذاري .گفت: اگر مي‌خواستم روح سرگردانت را راحت كنم، همان لحظه اول،‌ قبل از اينكه خودت را خيس كني، اين كار را مي‌كردم !وقتي اين جمله آخري را گفت، گل از گلم شكفت. بلند شدم و برايش يك نوشابه خانواده بدون قند باز كردم! گفت: بي‌خودي براي من نوشابه باز نكن! چون اهل اين بازي‌ها نيستم. خواستم چند تا بادمجان دور قاب براي او بچينم. گفت اگر يك بار ديگر از اين بازي‌ها دربياوري، مثل پشه لهت مي‌كنم! اين بازي‌ها اينجا خريدار ندارد، در عالم ما اين‌جور كارها اصلاً جايي ندارد. اين دفعه از تو نديد مي‌گيرم! اما دفعه بعد اين توهين تو را نديد نمي‌گيرم! يك لحظه جو مرا گرفت، بلند شدم و رويش را بوسيدم! سردي تمام وجود بي‌وجودم را گرفت. نگاه عاقل اندر سفيهي به من انداخت و گفت: دوره آخر زمان شده، پيش از اين ما بوديم كه روي همه را مي‌بوسيديم، حالا اين بشر ضعيف بچه پر رو صورت ما را مي‌بوسد، با چه جرأتي؟گفتم: من و ببخش، يك آن جو مرا گرفت! عمدي نبود،‌ از دستم در رفت! گفت: پيش از آنكه بيشتر از اين گندكاري كني، بگذار حرفم را بزنم و بروم والا ممكن است كار دستت بدهم .گفتم بگو اي نازنينم! گفت ‌مدت‌هاست از موضوعي رنج مي‌برم و اين رنج هر روز بيشتر مي‌شود. گفتم: من سنگ صبور همه هستم، تو هم حرف دلت را بزن، گوش مي‌كنم .گفت: گوش كردن فايده ندارد، بايد عمل كني. نبايد مثل بقيه فقط شعار دهي! گفتم: به روي چشم، شما امر بفرماييد! گفت:‌ چندي است به واسطه رفتارها و كردارهاي بعضي از كساني كه خود را با وصله پينه به بدنه هنر چسبانده‌اند، از كار و كاسبي افتاده‌ام! گفتم: خدا نگذرد از كساني كه تو را از كاسبي انداخته‌اند! بگو قضيه چيست تا خودم حلش كنم، هرچه باشد با هم دوستيم، ‌البته نه مثل باقي دوستانم! گفت: از تو مي‌خواهم به اين جماعت كه تعدادشان هم اندك است يك ناخنك از طرف من و خودت بزني! گفتم: به روي چشم‌هاي باباغوري‌ام. دروازه دلش را باز كرد و همه چيز را بيرون ريخت. بنده خدا خيلي دل پري از اين جماعت داشت؛ اين بنده مخلص و چشم پاك خدا در ادامه درد دل‌هاي خودش گفت: باور كن مدتي است كه اصلاً رويم نمي‌شود براي گرفتن يك قبض روح ناقابل، به سراغ اين گروه از خلايق بروم! گفتم: چرا؟ گفت:‌ برخي از اين جماعت به گونه‌اي مي‌پوشند و رفتار مي‌كنند كه من مي‌ترسم براي قبض روح كردن به سراغ آنان بروم. گفتم: از اعوانت كمك بگير! گفت: ترس آنان از من بيشتر است! گفتم از چه مي‌ترسي؟ آه بلندي كشيد و گفت: آن‌قدر پشت اين جماعت حرف و حديث است كه من از ترس آبرو مي‌ترسم به سراغ آنان بروم، چون ممكن است پشت سر من هم حرف دربياورند! گفتم: تو هم مثل بقيه بي‌خيال شو، دل و بزن به دريا و جانش را بگير! گفت: خوبيت ندارد! گفتم: از من چه كاري برمي‌آيد؟ گفت: از طرف من و خودت يك ناخنك به آنان بزن تااز اين‌گونه رفتارهاي خود كه مناسب عالم هنر نيست دست بردارند تا نه پشت سر آنان حرف و حديث باشد، نه جماعت از اين رفتار زجر بكشند و نه من براي اداي تكليف كه قبض روح كردن آنان است، مشكل داشته باشم! اين را كه گفت، بغض گلويش را گرفت. براي اينكه اشك‌هايش را نبينم، زود غيب شد.من به‌عنوان پيام‌رسان حضرت عزرائيل از تمام آناني كه اين‌گونه رفتار مي‌كنند، مي‌خواهم دست از اين رفتار بردارند. ستاره‌هاي دنباله‌دار هم از عرض و طول گيس‌هايشان كمي بكاهند تا از اين به بعد عزرائيل بتواند به راحتي به منازل آنان رفت و آمد كرده و جان‌ستاني كند! اگر بچه خوبي باشيد، الگانس نقره‌اي در راه است